
می خواهم و ميخواستمت تا نفسم بود
می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود که اين شعله بيدار
روشنگر شب های بلند قفسم بود
آن بخت گريزنده دمی امد و بگذشت
غم بود که پيوسته نفس در نفسم بود
دست من و اغوش تو هيهات که يک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود
بالله که به جز ياد تو گر هيچ کسم هست
حاشا که بجز عشق تو گر هيچ کسم بود
سيمای مسيحايی اندوه تو ای عشق
در غربت اين مهلکه فرياد رسم بود
لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم
رفتم به خدا گر هوسم بود بسم بود

من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريكی
و از نهايت شب حرف ميزنم
اگر به خانه ی من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بيار
و يك دريچه
كه از آن به ازدحام كوچه ی خوشبخت بنگرم
من و او
دست در دست هم
جاده را تا به انتها می رویم
نه از دوری ِ راه خسته می شویم
و نه از سختی هایش نالان
جاده ی عشق است اینجا
سختی هایش برای ِ راه است
انتهای جاده هر چه هست عشق است
دیار ِ عاشقان
ساکنان ِ کمی دارد
شاید تو نیز ساکن ِ این دیار باشی....
از تو فقط يه يادگار ، از تو فقط يه خاطره
مونده برای عاشقی که تا ابد منتظره !
منتظره که جاده ها تو رُ بهش برگردونن
جاده هايی که خودشون دنبال تو سرگردونن !
جاده ها ! ای جاده ها ! منُ از اينجا ببرين!
اونُ اينجا ـ منُ اونجا بيارين يا ببرين !
من يه دهانِ دوخته
من يه صدایِ بی کسم
که دوس دارم بخونَمُ به گوشِ عالم برسم !
نيمه ی من! بدون تو اين نيمه ، نايی نداره
بايد تو رُ پيدا کنم يه دَس صدايی نداره !
جاده ها ! ای جاده ها ! منُ از اينجا ببرين!
اونُ اينجا ـ منُ اونجا بيارين يا ببرين !
فكر نكن
تيك تاك اين دفعه ات مؤثر
نمی افتد
از حالا به كسی كه بر نمی گردد
هرگز
فكر نكن

ترجيحاً دستوری از دوست داشتنت،
خواهم گذاشت
تا رسالتم كامل شود
با دلی كه چشمش به تو نيفتاد،
فرضش را بر محال نمی گيرد
دستم را گفتم
توی قهوه كدام پنجره باز است
بر راه بعدی زندگی ات افتاد

به من بياموز دوست بدارم کسانی راکه دوستم ندارند ...
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نيستند...
بگريم براي کسانی که هرگز غمم را نخوردند...
محبت کنم به کسانی که در حقم محبتی نکردند...
به من بياموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند...

راهمان اينجا از هم جدا می شود
ديگر برای هم دو بيگانه ايم
هرقدر تلخ باشد و هرقدر دشوار
همه چيز را، آری همه چيز را بايد فراموش کنيم ...
اندوهگين مباش، هر غمی را تسلايی است
انسانها هرقدر هم که دوست داشته باشند، ميتوانند فراموش کنند
فصلها می آيند و ميروند، سالها می گذرند
روزی می آيد که تو هم فراموش کنی ...
روزها و شبهايمان را فراموش خواهی کرد
روزها و شبهای عاشقی را...
گويی آنها را نزيسته ای، انگار عاشق نبوده
همه چيز را، آری همه چيز را می توانی فراموش کنيی
حتی تمام نوشته هايم را، سطر به سطر
چيزی اگر بماند، حزنی عميق در وجودت خواهد بود ...
ای خداوند

ای خداوند
به علمای ما مسئولیت
وبه عوام ما علم
وبه مومنان ما روشنایی
وبه روشنفکران ما ایمان
وبه متعصبین ما فهم
وبه فهمیدگان ما تعصب
وبه پیران ما درک
وبه جوانان ما آگاهی
وبه اساتید ما هدف
وبه دانشجویان ما عقیده
وبه خفته گان ما بیداری
وبه بیداران ما اِراده
وبه مبلغان ما حقیقت
وبه دینداران ما درستی
وبه نویسندگان ما تعهد
وبه هنرمندان ما درد

وبه شاعران ما شعور
وبه محققان ما هدف
وبه نشستگان ما قیام
وبه راکدان ما تکان
وبه مردگان ما حیات
وبه کوران ما نگاه
وبه خاموشان ما فریاد
وبه فرقه های ما
وبه فرقه های ما وحدت
وبه حسودان ما شفا
وبه خودبینان ما انصاف
وبه فحاشان ما ادب
وبه مجاهدان ما صبر
وبه مردم ما خودآگاهی
وبه همه ملّت ما
همّت تصمیم و استعداد فداکاری
و شایستگی نجات و
عزّت بخش
به روزگار ، به بخت سیاه اعتراف می کنم
به نارفیقان نیمه راه اعتراف می کنم
زندگی سالنامه مرگ آرزوها
به برگ برگ تقویم جانکاه اعتراف می کنم
هرگز پشت نکرد دل به روی دوست
به خنجرهای گاه به گاه اعتراف می کنم
همه جرم هایم مرا به نانی فروخته اند
این درد را با اشک و آه اعتراف می کنم
شاید گناه دل بی ریایی من است
باز به تکرار این گناه اعتراف می کنم

يك شبی مجنون نمازش را شكست
بی وضو در كوچه ليلی نشست
عشق، آن شب مست مستش كرده بود
فارغ از جام شرابش كرده بود
بوسه ای زد بر لب درگاه او
پر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خارم كرده ای؟
بر صليب عشق دارم كرده ای ؟
جام لیلا را به دستم داده ای
و اندر اين بازی شكستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از ليلاست ، آنم می زنی
خسته ام زين عشق ، دل خونم مكن
من كه مجنونم ، تو مجنونم مكن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلای تو ..... من نيستم
در رگ پنهان و پيدايت منم
سال ها با جور ليلا ساختی
من كنارت بودم و نشناختی
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يكجا باختم
كردمت آواره ی صحرا ، نشد
گفتمت عاقل شوی اما ، نشد
سوختم در حسرت يك يا ریت
غير ليلا بر نيامد از لبت
سال ها او را صدا كردی ولی

ديدم امشب با منی ، گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر ميزنی
بر حريم خانه ام در می زنی
حال اين ليلا كه خارت كرده بود
درس عشقش بی قرارت كرده بود
مرد راهش باش تا شاهت كنم
صد چو ليلا كشته در راهت كنم
اين شعر رو نمی دونم از كيه ولی گفته هر كسی هست خوش به حالش چون معلومه دلش خيلی بزرگ و پاكه .
خدايا مارو عاشق خودت كن حواستم باشه كه يه وقت از عشقت فارق نشيم .
آمين
چه فایده دارد؟
این همه واژه ی متواری
که نمی دانم از کجا...
می بارد بر سرم
چه فایده دارد
هر چه شعر
هر چه می گویم
اندکی از تو باز نمی سراید
این زندگی ...
نه
این زندگی واقعن چه فایده دارد؟
وقتی که تو نمی فهمی
حتی ثانیه ها
چگونه از هم دور می شوند.
ماه من!
ماه انتر من!
چگونه می شود تورا
با این همه چال و لک
به شعر دعوت کرد؟
اصلاً چه فایده دارد؟
وقتی که صبح به صبح می روی
و شب به شب
هرزه ی هزار ستاره ای و من
تنها تصویری که از تو دارم
در کاسه ی آبی ست
که آن هم مال من نیست.
چه فاید دارد؟
از در و دیوار
بر سرم آوار می شوند
موریانه هایی
که تکه تکه
هدایتم می کنند
و خرده خرده
خرده خرده می خورند
همه ی سلول های
چرکین و مشکی مغزم را
حالا تو باشی یا نه
یا نه
یا نه...
مهربانم!
چگونه بگویم
دوستت دارم
و چه فایده دارد
وقتی که تو ماه منی
ماه انتر من
با آن همه چال و لک
زندگی من!
می بینی؟
هر چه زور میزنم
جز این
تصویری از تو در ذهن ندارم
پس دوباره بگویم؟
چه فایده دارد
که با تو بمانم
با این همه بهار
این همه تابستان
پاییز
زمستان
که مزخرف است و
فقط چال دارد و لک.
همه ی موریانه هایی
که هدایتم می کنند
و شیرهای گازی
که هنوز بسته اند.
و من
همچنان زور می زنم
تا شعری بنویسم
که در آن
ماه ماه باشد و زندگی زندگی...

چون به سیمای دوست مینگرم غم خویش فراموش میکنم
و چون به سیمای خود می نگرم غم عالم در دلم جای میگیرد
چه کرده ام ای خدا که چنین پردهء تاریکی بر دلم آویخته ای
و سرایم را به تصورات باطل رنگ و لعاب داده ای
و غفلت را با فضای وجودم عجین کرده ای
و هر گاه که دلت بخواهد مصیبت و درد را به جانم می اندازی تا بیاد پنجره بیافتم
و لحظه ای پرده را کنار بزنم تا نوری را از آنسو جستجو کنم .
خدایا این چه کاریست که با من میکنی ؟
ارواح مقدس همه در آرزوی من
من در پس این پرده نگوئی به چه کارم
امشب شب آنست کزین هستی موهوم
چون قطره ای که بدریا رسد دست بدارم
زیباترین بهانه زندگیم
نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی شاد باشم یا غمگین؟
به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم نگاهم که به آینه گره می خورد جمع شدن
قطره قطره تو را دیدم و اینکه آماده باش برای جدایی باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی
و شادمانه مرا در این سوگ تنهاییم بیشتر فرو ببری .
بهانه چشمهایم کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو تا من هم به پاس مهربانیت قطره ای دیگر نثارت کنم .
نمی دانم اگر روزی نیایی کدام دست گونه های خشکیده مرا سیراب میکند.

هیچ وقت نمی دانستم تنهایی چیست؟
تا زمانی که از تو دور شدم!
حالا تنها چیزی که می خواهم این است که یک بار دیگر در کنارت باشم.

آه . . . ای تنهایی
چرا دل من چنین سخت می تپد؟
چیست که در درون من غوغا می کند ؟
چیست که مرا به اضطراب می افکند ؟
مثل اینست که کسی در ِ خانۀ مرا می کوبد ، راستی چرا چراغ نیم ِ مردۀ من با نور ضعیف ِ خود ، دیدگان مرا چنین خیره می کند؟
ای خدا چرا سرا پای ِ من آرام ، آرام میلرزد ؟
کیست که بدیـدار من آمده ؟کیست که مرا آهسته صدا می کند ؟
هیچکس! تنها هستم تنهای تنـها !
فقط ساعت دیواری است که زنگ میزند !
آه . . . ای تنهایی! ای تنهایی !

تا حالا شده بغض تو گلوت گیر کنه
امروز من اینجوری هستم
می خواهم فریاد بزنم
می خواهم گریه کنم
اما بغضم راه جاری شدن اشک هایم را گرفته
راه فراری ندارم من زندانی این بغض شده ام
برگهای زندگیم را ورق میزنم به هر صفحه ای که میرسم
درد و اندوهم چند برابر میشود
زندگی را گذرانده ام اما
بدون اینکه در برگی از صفحات آن زیبایی و خوشی هایی از زندگی دیده باشم
هر گاه در هر برگی خوشی ها و شادیها را در جلوی خود نمایان شده دیدم
به همراه آن غم و اندوهی بزرگ وجودم را سخت می آزرد
در هر برگ آن رویداد های گوناگونی بوده
شاید اگر در ترازویی قرار دهم غمها و انده هایم را چندین برابر می یابی
صفحات هر روز سیاه تر و سیاه تر میشوند
چرا روزگار بر من اینگونه کرده
شاید این هم از زیبایی های زندگی باشد نمیدانم
هزاران سوال اینگونه در ذهن می پرورانم
اما هیچ گاه امید را به دست فراموشی نمیسپارم



