
تنها یک لحظه بود که روی پل دوستی قرار گرفتیم
درس خواندیم شیطنت کردیم.عاشق شدیم و ...
و سپس هریک با کوله باری از آرزو و خاطره ...
در ابری محو شدیم ...
و دیگر حتی به ما اجازه نخواهند داد
که طول پل را طی کنیم ...
و از یکدیگر یاد کنیم و بس ...
مدیر وبلاگ :حمیدرضا مبارکی
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد


