
دل گمراه من چه خواهد كرد
با بهاری كه ميرسد از راه ؟
يا نيازی كه رنگ ميگيرد
درتن شاخه های خشك و سياه ؟
دل گمراه من چه خواهد كرد ؟
با نسيمی كه ميترواد از آن
بوي عشق كبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان؟
لب من از ترانه ميسوزد
سينه ام عاشقانه ميسوزد
پوستم ميشكافد از هيجان
پيكرم از جوانه ميسوزد
هر زمان موج ميزنم در خويش
می روم ميروم به جايی دور
بوته گر گرفته خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور
من ز شرم شكوفه لبريزم
يار من كيست ای بهار سپيد ؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست اي بهار سپيد
دشت بی تاب شبنم آلوده
چه كسی را به خويش می خواند ؟
سبزه ها لحظه اي خموش خموش
آنكه يار منست مي داند
آسمان مي دود ز خويش برون
ديگر او در جهان نمي گنجد
آه گويی كه اين همه آبی
در دل آسمان نميگنجد
در بهار او زياد خواهد برد
سردي و ظلمت زمستان را
می نهد روی گيسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را
اي بهار ای بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام
مي خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خيس تازه سرد
آه با اين خروش و اين طغيان
دل گمراه من چه خواهد كرد ؟
فروغ فرخزاد (جنون)
تو مثل يه اتفاقی كه ميخواد يه روز بيفته
مثل اون شعری تری كه هيچ كسی هنوز نگفته
مثل قاب عكس سردی كه نشسته روی ديوار
مثل اشكايی كه آروم ميچكن رو سيم گيتار
مثه داغیه کویری بعد یک دعای بارون
مثه نقش فال قهوه توی کوچه های تهرون
دست تو حسيه مثل چيدن سيبای قرمز
مثل سينه ريزی كه روش مينويسم:
بی تو هرگز...
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمنک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب
فروغ فرخزاد (بوسه)
جمله هاتو می خونم ... ..یادمون باشه ... میگم شاید حرفاتو نوشتی تو چند تا جمله ... رها کردن و شکستن و خرد کردن ... نمی دونم ...شاید امروز یکمی بهتر بود ...دیگه بهتر نیست ... میگم جمله ها رو بذارم اینجا تا هر روز یادم باشه چیکار کردم ... می ذارم ...دارم میرم ... فردا ؟؟؟ میگم من نوشتم ؟؟؟ نه من ننوشتم ..نوشته های من اسم ندارن ... میگم بهونه پیدا کردی و اومدی ... هم نفس ... هیچ ترانه ای اینطوری منو به اشک نمی رسونه ... از روزای خوب من میگی ... از رفتنم ... از روزای بد خودت ... از روزای خوب خودم لبخند می شینه رو لبام و از روزای بد تو اشک ... میگی کدومش پر رنگ ترن ؟؟؟ میگی غصه نخور ...غصه نخور ...بقیه رو ...... "



