
اگه تو مال من بودی کلاغ به خونش می رسید
مجنون به داد اون دل زرد و دیوونش می رسید
اگه تو مال من بودی همه خبردار می شدن
ترانه های عاشقی رو سرم آوار می شدن
اگه تو مال من بودی قدم رو پاییز میزدیم
پاییز می فهمید که ماها زبونشو خوب بلدیم
اگه تو مال من بودی انقد غریب نمی شدم
من چی می خواستم از خدا دیگه اگه پیشت بودم
اگه تو مال من بودی دور خوشی نرده نبود
دل من اون آواره ای که شبا می گرده نبود
اگه تو مال من بودی چشام به چشمات شک نداشت
تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترک نداشت
اگه تو مال من بودی جهنمم بهشت می شد
قصه ی عشق ما دو تا ، عبرت سرنوشت می شد
اگه تو مال من بودی می بردمت یه جای دور
یه جا که تو دیده نشی نباشه حتی کمی نور
اگه تو مال من بودی ، می ذاشتمت روی چشام
بارون می خواستی می بارید ، ابر سفید گریه هام
اگه تو مال من بودی برگا تو پاییز نمی ریخت
شمعی که پروانه داره ، اشک غم انگیز نمی ریخت
اگه تو مال من بودی قفس دیگه اسیر نداشت
آدما دارا می شدن ، دنیا دیگه فقیر نداشت
اگه تو مال من بودی خیال نمی کنم باشی
پس می رم و می کشمت پیش خودم تو نقاشی
(م.حیدر زاده)

عاشقی خسته ام از عشق جدایم مکنید
جز همان عاشق دلخسته صدایم مکنید
سالها ز آتش عشق سوخته ام، ساخته
باز همسفر خاطره هایم میکنید
دل من با غم جانانه گره خورد و دگر آرزوی شب پیوند برایم مکنید
بگذارید بمیرم ز پریشانی خویش
تا دَم ِ مرگ از این درد جدایم مکنید
در سیه چال غم و درد به بندم بکشید ولی از دامگه عشق رهایم مکنید
بخدا عشق گـُنه نیست عزیزان آخـر
در میان همه انگشت نمایم مکنید
در روزهای
مضطرب
غمگین ترین ترانۀ دوران را پای کدام چشمه باید نشست
و نوشت شعری که آب کند سنـگ را
آیا شما به خاطر دارید من قطره را
قطره آب می شوم ای یار ،
من رفته ،
نیست می شوم ای یار ،
فریاد ِمن رسا نیست! پس کوههای سنگی
برای چه فریادهای مضطر بـم را
تکـرار می کنند پس رودبارهای هراسان دیگر
چرا در
سنگلاخ ها
با مشت ها ی
گره کرده فریاد
می کنند ؟
بیهوده است؟ آیا به راستی بیهوده است؟
یادش بخیرباد چوپان پیر سوخته لب را
دیدم اگر به دامن جنگل خواهم
خواست او غمگین ترین
ترانۀ دوران را با
نی لبک
بنوازد
لمسم کن .
لمس کردن چیز غریبیست...گویا تر از کلام.مهربانتر از نگاه.همه حست انگار از نوک انگشتانت جاری میشود و تا ته استخوانش نفوذ میکن دلت که خیلی تنگ میشود،یا نه...حتی تنگ هم که نمیشود،گاهی باید فقط بغل کنی کسی را،سفت...بازوی کسی را فشار دهی...دستش را بگیری...و بعد چشمانت را ببندی.گاهی که زبانت کار نمیکند...دلت کم میاورد...گاهی که حست با نگاهت قهر میکند...گاهی ،فقط گاهی باید این حس لامسه را بکار گیری تا آرام شوی...
اگر نزدیک نشوی،تنگ،خلا دلشان را نمیبینی...گاهی ،فقط گاهی نگاه و کلام کم می آوردند... کافی نیستند برای تو که میخواهی همه چیز را با پوست و چوب و هسته مزه مزه کنی و این برای دل من کم است...منی که عادت کرده ام همه چیز را با انگشتانم بشناسم... نمیتوانم تنهاییهای خودم را با لبخند پر کنم...تنهایی های آدمها را با کلام،با نگاه،با حضورم... بازی خیره شدن و ذل زدن و لمس نکردن،بازی بیرحمانه ایست...نفس گیر است...نفسم گرفته...خسته شدم...بیا، اینبار تو بازی را تمام کن


