
آه . . . ای تنهایی
چرا دل من چنین سخت می تپد؟
چیست که در درون من غوغا می کند ؟
چیست که مرا به اضطراب می افکند ؟
مثل اینست که کسی در ِ خانۀ مرا می کوبد ، راستی چرا چراغ نیم ِ مردۀ من با نور ضعیف ِ خود ، دیدگان مرا چنین خیره می کند؟
ای خدا چرا سرا پای ِ من آرام ، آرام میلرزد ؟
کیست که بدیـدار من آمده ؟کیست که مرا آهسته صدا می کند ؟
هیچکس! تنها هستم تنهای تنـها !
فقط ساعت دیواری است که زنگ میزند !
آه . . . ای تنهایی! ای تنهایی !

تا حالا شده بغض تو گلوت گیر کنه
امروز من اینجوری هستم
می خواهم فریاد بزنم
می خواهم گریه کنم
اما بغضم راه جاری شدن اشک هایم را گرفته
راه فراری ندارم من زندانی این بغض شده ام
برگهای زندگیم را ورق میزنم به هر صفحه ای که میرسم
درد و اندوهم چند برابر میشود
زندگی را گذرانده ام اما
بدون اینکه در برگی از صفحات آن زیبایی و خوشی هایی از زندگی دیده باشم
هر گاه در هر برگی خوشی ها و شادیها را در جلوی خود نمایان شده دیدم
به همراه آن غم و اندوهی بزرگ وجودم را سخت می آزرد
در هر برگ آن رویداد های گوناگونی بوده
شاید اگر در ترازویی قرار دهم غمها و انده هایم را چندین برابر می یابی
صفحات هر روز سیاه تر و سیاه تر میشوند
چرا روزگار بر من اینگونه کرده
شاید این هم از زیبایی های زندگی باشد نمیدانم
هزاران سوال اینگونه در ذهن می پرورانم
اما هیچ گاه امید را به دست فراموشی نمیسپارم


