
می خواهم و ميخواستمت تا نفسم بود
می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود که اين شعله بيدار
روشنگر شب های بلند قفسم بود
آن بخت گريزنده دمی امد و بگذشت
غم بود که پيوسته نفس در نفسم بود
دست من و اغوش تو هيهات که يک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود
بالله که به جز ياد تو گر هيچ کسم هست
حاشا که بجز عشق تو گر هيچ کسم بود
سيمای مسيحايی اندوه تو ای عشق
در غربت اين مهلکه فرياد رسم بود
لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم
رفتم به خدا گر هوسم بود بسم بود

من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريكی
و از نهايت شب حرف ميزنم
اگر به خانه ی من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بيار
و يك دريچه
كه از آن به ازدحام كوچه ی خوشبخت بنگرم
من و او
دست در دست هم
جاده را تا به انتها می رویم
نه از دوری ِ راه خسته می شویم
و نه از سختی هایش نالان
جاده ی عشق است اینجا
سختی هایش برای ِ راه است
انتهای جاده هر چه هست عشق است
دیار ِ عاشقان
ساکنان ِ کمی دارد
شاید تو نیز ساکن ِ این دیار باشی....
