
می خواهم و ميخواستمت تا نفسم بود
می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود که اين شعله بيدار
روشنگر شب های بلند قفسم بود
آن بخت گريزنده دمی امد و بگذشت
غم بود که پيوسته نفس در نفسم بود
دست من و اغوش تو هيهات که يک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود
بالله که به جز ياد تو گر هيچ کسم هست
حاشا که بجز عشق تو گر هيچ کسم بود
سيمای مسيحايی اندوه تو ای عشق
در غربت اين مهلکه فرياد رسم بود
لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم
رفتم به خدا گر هوسم بود بسم بود

من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريكی
و از نهايت شب حرف ميزنم
اگر به خانه ی من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بيار
و يك دريچه
كه از آن به ازدحام كوچه ی خوشبخت بنگرم
من و او
دست در دست هم
جاده را تا به انتها می رویم
نه از دوری ِ راه خسته می شویم
و نه از سختی هایش نالان
جاده ی عشق است اینجا
سختی هایش برای ِ راه است
انتهای جاده هر چه هست عشق است
دیار ِ عاشقان
ساکنان ِ کمی دارد
شاید تو نیز ساکن ِ این دیار باشی....
از تو فقط يه يادگار ، از تو فقط يه خاطره
مونده برای عاشقی که تا ابد منتظره !
منتظره که جاده ها تو رُ بهش برگردونن
جاده هايی که خودشون دنبال تو سرگردونن !
جاده ها ! ای جاده ها ! منُ از اينجا ببرين!
اونُ اينجا ـ منُ اونجا بيارين يا ببرين !
من يه دهانِ دوخته
من يه صدایِ بی کسم
که دوس دارم بخونَمُ به گوشِ عالم برسم !
نيمه ی من! بدون تو اين نيمه ، نايی نداره
بايد تو رُ پيدا کنم يه دَس صدايی نداره !
جاده ها ! ای جاده ها ! منُ از اينجا ببرين!
اونُ اينجا ـ منُ اونجا بيارين يا ببرين !
فكر نكن
تيك تاك اين دفعه ات مؤثر
نمی افتد
از حالا به كسی كه بر نمی گردد
هرگز
فكر نكن

ترجيحاً دستوری از دوست داشتنت،
خواهم گذاشت
تا رسالتم كامل شود
با دلی كه چشمش به تو نيفتاد،
فرضش را بر محال نمی گيرد
دستم را گفتم
توی قهوه كدام پنجره باز است
بر راه بعدی زندگی ات افتاد

به من بياموز دوست بدارم کسانی راکه دوستم ندارند ...
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نيستند...
بگريم براي کسانی که هرگز غمم را نخوردند...
محبت کنم به کسانی که در حقم محبتی نکردند...
به من بياموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند...

راهمان اينجا از هم جدا می شود
ديگر برای هم دو بيگانه ايم
هرقدر تلخ باشد و هرقدر دشوار
همه چيز را، آری همه چيز را بايد فراموش کنيم ...
اندوهگين مباش، هر غمی را تسلايی است
انسانها هرقدر هم که دوست داشته باشند، ميتوانند فراموش کنند
فصلها می آيند و ميروند، سالها می گذرند
روزی می آيد که تو هم فراموش کنی ...
روزها و شبهايمان را فراموش خواهی کرد
روزها و شبهای عاشقی را...
گويی آنها را نزيسته ای، انگار عاشق نبوده
همه چيز را، آری همه چيز را می توانی فراموش کنيی
حتی تمام نوشته هايم را، سطر به سطر
چيزی اگر بماند، حزنی عميق در وجودت خواهد بود ...
ای خداوند

ای خداوند
به علمای ما مسئولیت
وبه عوام ما علم
وبه مومنان ما روشنایی
وبه روشنفکران ما ایمان
وبه متعصبین ما فهم
وبه فهمیدگان ما تعصب
وبه پیران ما درک
وبه جوانان ما آگاهی
وبه اساتید ما هدف
وبه دانشجویان ما عقیده
وبه خفته گان ما بیداری
وبه بیداران ما اِراده
وبه مبلغان ما حقیقت
وبه دینداران ما درستی
وبه نویسندگان ما تعهد
وبه هنرمندان ما درد

وبه شاعران ما شعور
وبه محققان ما هدف
وبه نشستگان ما قیام
وبه راکدان ما تکان
وبه مردگان ما حیات
وبه کوران ما نگاه
وبه خاموشان ما فریاد
وبه فرقه های ما
وبه فرقه های ما وحدت
وبه حسودان ما شفا
وبه خودبینان ما انصاف
وبه فحاشان ما ادب
وبه مجاهدان ما صبر
وبه مردم ما خودآگاهی
وبه همه ملّت ما
همّت تصمیم و استعداد فداکاری
و شایستگی نجات و
عزّت بخش
به روزگار ، به بخت سیاه اعتراف می کنم
به نارفیقان نیمه راه اعتراف می کنم
زندگی سالنامه مرگ آرزوها
به برگ برگ تقویم جانکاه اعتراف می کنم
هرگز پشت نکرد دل به روی دوست
به خنجرهای گاه به گاه اعتراف می کنم
همه جرم هایم مرا به نانی فروخته اند
این درد را با اشک و آه اعتراف می کنم
شاید گناه دل بی ریایی من است
باز به تکرار این گناه اعتراف می کنم

يك شبی مجنون نمازش را شكست
بی وضو در كوچه ليلی نشست
عشق، آن شب مست مستش كرده بود
فارغ از جام شرابش كرده بود
بوسه ای زد بر لب درگاه او
پر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خارم كرده ای؟
بر صليب عشق دارم كرده ای ؟
جام لیلا را به دستم داده ای
و اندر اين بازی شكستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از ليلاست ، آنم می زنی
خسته ام زين عشق ، دل خونم مكن
من كه مجنونم ، تو مجنونم مكن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلای تو ..... من نيستم
در رگ پنهان و پيدايت منم
سال ها با جور ليلا ساختی
من كنارت بودم و نشناختی
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يكجا باختم
كردمت آواره ی صحرا ، نشد
گفتمت عاقل شوی اما ، نشد
سوختم در حسرت يك يا ریت
غير ليلا بر نيامد از لبت
سال ها او را صدا كردی ولی

ديدم امشب با منی ، گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر ميزنی
بر حريم خانه ام در می زنی
حال اين ليلا كه خارت كرده بود
درس عشقش بی قرارت كرده بود
مرد راهش باش تا شاهت كنم
صد چو ليلا كشته در راهت كنم
اين شعر رو نمی دونم از كيه ولی گفته هر كسی هست خوش به حالش چون معلومه دلش خيلی بزرگ و پاكه .
خدايا مارو عاشق خودت كن حواستم باشه كه يه وقت از عشقت فارق نشيم .
آمين
چه فایده دارد؟
این همه واژه ی متواری
که نمی دانم از کجا...
می بارد بر سرم
چه فایده دارد
هر چه شعر
هر چه می گویم
اندکی از تو باز نمی سراید
این زندگی ...
نه
این زندگی واقعن چه فایده دارد؟
وقتی که تو نمی فهمی
حتی ثانیه ها
چگونه از هم دور می شوند.
ماه من!
ماه انتر من!
چگونه می شود تورا
با این همه چال و لک
به شعر دعوت کرد؟
اصلاً چه فایده دارد؟
وقتی که صبح به صبح می روی
و شب به شب
هرزه ی هزار ستاره ای و من
تنها تصویری که از تو دارم
در کاسه ی آبی ست
که آن هم مال من نیست.
چه فاید دارد؟
از در و دیوار
بر سرم آوار می شوند
موریانه هایی
که تکه تکه
هدایتم می کنند
و خرده خرده
خرده خرده می خورند
همه ی سلول های
چرکین و مشکی مغزم را
حالا تو باشی یا نه
یا نه
یا نه...
مهربانم!
چگونه بگویم
دوستت دارم
و چه فایده دارد
وقتی که تو ماه منی
ماه انتر من
با آن همه چال و لک
زندگی من!
می بینی؟
هر چه زور میزنم
جز این
تصویری از تو در ذهن ندارم
پس دوباره بگویم؟
چه فایده دارد
که با تو بمانم
با این همه بهار
این همه تابستان
پاییز
زمستان
که مزخرف است و
فقط چال دارد و لک.
همه ی موریانه هایی
که هدایتم می کنند
و شیرهای گازی
که هنوز بسته اند.
و من
همچنان زور می زنم
تا شعری بنویسم
که در آن
ماه ماه باشد و زندگی زندگی...

چون به سیمای دوست مینگرم غم خویش فراموش میکنم
و چون به سیمای خود می نگرم غم عالم در دلم جای میگیرد
چه کرده ام ای خدا که چنین پردهء تاریکی بر دلم آویخته ای
و سرایم را به تصورات باطل رنگ و لعاب داده ای
و غفلت را با فضای وجودم عجین کرده ای
و هر گاه که دلت بخواهد مصیبت و درد را به جانم می اندازی تا بیاد پنجره بیافتم
و لحظه ای پرده را کنار بزنم تا نوری را از آنسو جستجو کنم .
خدایا این چه کاریست که با من میکنی ؟
ارواح مقدس همه در آرزوی من
من در پس این پرده نگوئی به چه کارم
امشب شب آنست کزین هستی موهوم
چون قطره ای که بدریا رسد دست بدارم
زیباترین بهانه زندگیم
نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی شاد باشم یا غمگین؟
به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم نگاهم که به آینه گره می خورد جمع شدن
قطره قطره تو را دیدم و اینکه آماده باش برای جدایی باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی
و شادمانه مرا در این سوگ تنهاییم بیشتر فرو ببری .
بهانه چشمهایم کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو تا من هم به پاس مهربانیت قطره ای دیگر نثارت کنم .
نمی دانم اگر روزی نیایی کدام دست گونه های خشکیده مرا سیراب میکند.

هیچ وقت نمی دانستم تنهایی چیست؟
تا زمانی که از تو دور شدم!
حالا تنها چیزی که می خواهم این است که یک بار دیگر در کنارت باشم.

آه . . . ای تنهایی
چرا دل من چنین سخت می تپد؟
چیست که در درون من غوغا می کند ؟
چیست که مرا به اضطراب می افکند ؟
مثل اینست که کسی در ِ خانۀ مرا می کوبد ، راستی چرا چراغ نیم ِ مردۀ من با نور ضعیف ِ خود ، دیدگان مرا چنین خیره می کند؟
ای خدا چرا سرا پای ِ من آرام ، آرام میلرزد ؟
کیست که بدیـدار من آمده ؟کیست که مرا آهسته صدا می کند ؟
هیچکس! تنها هستم تنهای تنـها !
فقط ساعت دیواری است که زنگ میزند !
آه . . . ای تنهایی! ای تنهایی !

تا حالا شده بغض تو گلوت گیر کنه
امروز من اینجوری هستم
می خواهم فریاد بزنم
می خواهم گریه کنم
اما بغضم راه جاری شدن اشک هایم را گرفته
راه فراری ندارم من زندانی این بغض شده ام
برگهای زندگیم را ورق میزنم به هر صفحه ای که میرسم
درد و اندوهم چند برابر میشود
زندگی را گذرانده ام اما
بدون اینکه در برگی از صفحات آن زیبایی و خوشی هایی از زندگی دیده باشم
هر گاه در هر برگی خوشی ها و شادیها را در جلوی خود نمایان شده دیدم
به همراه آن غم و اندوهی بزرگ وجودم را سخت می آزرد
در هر برگ آن رویداد های گوناگونی بوده
شاید اگر در ترازویی قرار دهم غمها و انده هایم را چندین برابر می یابی
صفحات هر روز سیاه تر و سیاه تر میشوند
چرا روزگار بر من اینگونه کرده
شاید این هم از زیبایی های زندگی باشد نمیدانم
هزاران سوال اینگونه در ذهن می پرورانم
اما هیچ گاه امید را به دست فراموشی نمیسپارم

اگه تو مال من بودی کلاغ به خونش می رسید
مجنون به داد اون دل زرد و دیوونش می رسید
اگه تو مال من بودی همه خبردار می شدن
ترانه های عاشقی رو سرم آوار می شدن
اگه تو مال من بودی قدم رو پاییز میزدیم
پاییز می فهمید که ماها زبونشو خوب بلدیم
اگه تو مال من بودی انقد غریب نمی شدم
من چی می خواستم از خدا دیگه اگه پیشت بودم
اگه تو مال من بودی دور خوشی نرده نبود
دل من اون آواره ای که شبا می گرده نبود
اگه تو مال من بودی چشام به چشمات شک نداشت
تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترک نداشت
اگه تو مال من بودی جهنمم بهشت می شد
قصه ی عشق ما دو تا ، عبرت سرنوشت می شد
اگه تو مال من بودی می بردمت یه جای دور
یه جا که تو دیده نشی نباشه حتی کمی نور
اگه تو مال من بودی ، می ذاشتمت روی چشام
بارون می خواستی می بارید ، ابر سفید گریه هام
اگه تو مال من بودی برگا تو پاییز نمی ریخت
شمعی که پروانه داره ، اشک غم انگیز نمی ریخت
اگه تو مال من بودی قفس دیگه اسیر نداشت
آدما دارا می شدن ، دنیا دیگه فقیر نداشت
اگه تو مال من بودی خیال نمی کنم باشی
پس می رم و می کشمت پیش خودم تو نقاشی
(م.حیدر زاده)

عاشقی خسته ام از عشق جدایم مکنید
جز همان عاشق دلخسته صدایم مکنید
سالها ز آتش عشق سوخته ام، ساخته
باز همسفر خاطره هایم میکنید
دل من با غم جانانه گره خورد و دگر آرزوی شب پیوند برایم مکنید
بگذارید بمیرم ز پریشانی خویش
تا دَم ِ مرگ از این درد جدایم مکنید
در سیه چال غم و درد به بندم بکشید ولی از دامگه عشق رهایم مکنید
بخدا عشق گـُنه نیست عزیزان آخـر
در میان همه انگشت نمایم مکنید
در روزهای
مضطرب
غمگین ترین ترانۀ دوران را پای کدام چشمه باید نشست
و نوشت شعری که آب کند سنـگ را
آیا شما به خاطر دارید من قطره را
قطره آب می شوم ای یار ،
من رفته ،
نیست می شوم ای یار ،
فریاد ِمن رسا نیست! پس کوههای سنگی
برای چه فریادهای مضطر بـم را
تکـرار می کنند پس رودبارهای هراسان دیگر
چرا در
سنگلاخ ها
با مشت ها ی
گره کرده فریاد
می کنند ؟
بیهوده است؟ آیا به راستی بیهوده است؟
یادش بخیرباد چوپان پیر سوخته لب را
دیدم اگر به دامن جنگل خواهم
خواست او غمگین ترین
ترانۀ دوران را با
نی لبک
بنوازد
لمسم کن .
لمس کردن چیز غریبیست...گویا تر از کلام.مهربانتر از نگاه.همه حست انگار از نوک انگشتانت جاری میشود و تا ته استخوانش نفوذ میکن دلت که خیلی تنگ میشود،یا نه...حتی تنگ هم که نمیشود،گاهی باید فقط بغل کنی کسی را،سفت...بازوی کسی را فشار دهی...دستش را بگیری...و بعد چشمانت را ببندی.گاهی که زبانت کار نمیکند...دلت کم میاورد...گاهی که حست با نگاهت قهر میکند...گاهی ،فقط گاهی باید این حس لامسه را بکار گیری تا آرام شوی...
اگر نزدیک نشوی،تنگ،خلا دلشان را نمیبینی...گاهی ،فقط گاهی نگاه و کلام کم می آوردند... کافی نیستند برای تو که میخواهی همه چیز را با پوست و چوب و هسته مزه مزه کنی و این برای دل من کم است...منی که عادت کرده ام همه چیز را با انگشتانم بشناسم... نمیتوانم تنهاییهای خودم را با لبخند پر کنم...تنهایی های آدمها را با کلام،با نگاه،با حضورم... بازی خیره شدن و ذل زدن و لمس نکردن،بازی بیرحمانه ایست...نفس گیر است...نفسم گرفته...خسته شدم...بیا، اینبار تو بازی را تمام کن
وعده دادی وقت جان دادن ببالین من آیی
جانم از هجرت به لب آمد ! بمیرم یا نمیرم
ای جوانان از من ایـّام جوانی گم شد او را
هر کجا دیدید گوئیدش که پیری کرد پیرم
در وصالت دلخوشم از زندگی چون خـِضر لیکن
می کشد هجرت نمیدانم بمیرم یا نمیرم
زندگی از قدر من کاهید قــَدرم کس نداند
دانی آن وقتی که درعالم نبــیند کس نظیرم .
عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی اشك حسرت ريختن
عشق يعنی لحظه هاي التهاب
عشق يعنی لحظه هاي ناب ناب
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی سرورای آويختن
عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی عطر گلهای سفيد
کوچه ها، خونه ها، تموم عاشقا رفتن از اینجا
یه غربت موند و من تنهای تنها ، یه غربت مونده و من تنهای تنها
کوچه ها، خونه ها، تموم عاشقا رفتن از اینجا ، یه غربت مونده و من تنهای تنها
کوچه ها، خونه ها، تموم عاشقا رفتن از اینجا ، یه غربت مونده و من تنهای تنها
یه غربت از جنس سفر ، یه جاده ی تاریک و دور
منی که پرسه میزنم ، تو تاریکی به سوی نور
سرگردونم وای ، سرگردونم
شب تو سکوت کوچه ها ، به ساز دل زخمه زدم
با این که همراهی نبود، تا آخرین لحظه زدم
شب از ترانه پر شد و من از هوای عاشقی
نشد که از اینجا برم حتی واسه دقایقی ، حتی واسه دقایقی
یه غربت از جنس سفر ، یه جاده ی تاریک و دور
منی که پرسه میزنم ، تو تاریکی به سوی نور
سرگردونم وای ، سرگردونم
شب تو سکوت کوچه ها ، به ساز دل زخمه زدم
به این که همراهی نبود ، تا آخرین لحظه زدم
شب از ترانه پر شد و من از هوای عاشقی
نشد که از اینجا برم حتی واسه دقایقی ، حتی واسه دقایقی
کوچه ها، خونه ها، تموم عاشقا رفتن از اینجا
یه غربت مونده و من تنهای تنها
کوچه ها، خونه ها، تموم عاشقا رفتن از اینجا ، یه غربت مونده و من
تنهای تنها ، تنهای تنها

دل گمراه من چه خواهد كرد
با بهاری كه ميرسد از راه ؟
يا نيازی كه رنگ ميگيرد
درتن شاخه های خشك و سياه ؟
دل گمراه من چه خواهد كرد ؟
با نسيمی كه ميترواد از آن
بوي عشق كبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان؟
لب من از ترانه ميسوزد
سينه ام عاشقانه ميسوزد
پوستم ميشكافد از هيجان
پيكرم از جوانه ميسوزد
هر زمان موج ميزنم در خويش
می روم ميروم به جايی دور
بوته گر گرفته خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور
من ز شرم شكوفه لبريزم
يار من كيست ای بهار سپيد ؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست اي بهار سپيد
دشت بی تاب شبنم آلوده
چه كسی را به خويش می خواند ؟
سبزه ها لحظه اي خموش خموش
آنكه يار منست مي داند
آسمان مي دود ز خويش برون
ديگر او در جهان نمي گنجد
آه گويی كه اين همه آبی
در دل آسمان نميگنجد
در بهار او زياد خواهد برد
سردي و ظلمت زمستان را
می نهد روی گيسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را
اي بهار ای بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام
مي خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خيس تازه سرد
آه با اين خروش و اين طغيان
دل گمراه من چه خواهد كرد ؟
فروغ فرخزاد (جنون)
تو مثل يه اتفاقی كه ميخواد يه روز بيفته
مثل اون شعری تری كه هيچ كسی هنوز نگفته
مثل قاب عكس سردی كه نشسته روی ديوار
مثل اشكايی كه آروم ميچكن رو سيم گيتار
مثه داغیه کویری بعد یک دعای بارون
مثه نقش فال قهوه توی کوچه های تهرون
دست تو حسيه مثل چيدن سيبای قرمز
مثل سينه ريزی كه روش مينويسم:
بی تو هرگز...
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمنک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب
فروغ فرخزاد (بوسه)
جمله هاتو می خونم ... ..یادمون باشه ... میگم شاید حرفاتو نوشتی تو چند تا جمله ... رها کردن و شکستن و خرد کردن ... نمی دونم ...شاید امروز یکمی بهتر بود ...دیگه بهتر نیست ... میگم جمله ها رو بذارم اینجا تا هر روز یادم باشه چیکار کردم ... می ذارم ...دارم میرم ... فردا ؟؟؟ میگم من نوشتم ؟؟؟ نه من ننوشتم ..نوشته های من اسم ندارن ... میگم بهونه پیدا کردی و اومدی ... هم نفس ... هیچ ترانه ای اینطوری منو به اشک نمی رسونه ... از روزای خوب من میگی ... از رفتنم ... از روزای بد خودت ... از روزای خوب خودم لبخند می شینه رو لبام و از روزای بد تو اشک ... میگی کدومش پر رنگ ترن ؟؟؟ میگی غصه نخور ...غصه نخور ...بقیه رو ...... "

تو يه رويداد شگفت انگيز در زندگيم هستی
تمام كار هاي خوبي كه كرده ام
و تو با كم طاقتيت قلب منو ميشكنی
و اعتراف ميكنم كه اين واقعيت داره كه من
عشقی مثل اين نميشناختم تا تو...
تو دليلی هستی برای به دنيا آمدن من و از اين اطمينان دارم
و من غرق در شاديم...از خوشحالی ميتونم بغلت كنم
كسی كه از همه بيشتر دوسش دارم
با تمام آينده ای كه گنجايشش براي خودتم مشكله كی ميتونه تو رو بيشتر از اين دوست داشته باشه
ای نزديكترين چيز به آسمان.تو فرشته ای هستی از افق
فقط خدا ميتونه چنين عشق بی عيب و نقصی رو بوجود بياره
وقتي تو بهم لبخند ميزني من گريه ميكنم
و براي نجات زندگي تو من ميميرم
با لحظه هاي رومانتيك در قلبي خالص
تو عزيزترين قسمت وجودمی
همون چيزی كه ميخواد
من برای آرزو ها زندگی ميكنم
خودمو فراموش كردم...احتياجات جلوترن(مهمترن)
كي ميتونه تو رو بيشتر از اين دوست داشته باشی؟
خوب...كاري نيست كه تو بتونی انجام بدی
برای متوقف كردن عشق من به تو
و هرنفسی كه من ميكشم به خاطر تو ميكشم
تو درون رويا های من ميخوابی و من از اين اطمينان دارم
كی ميتونه تو رو از اين بيشتر دوست داشته باشه؟

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم
خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم
خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست
از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم
من نای خوش نوایم و خاموشم ای دریغ
لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم
دستی به سینه ی من شوریده سر گذار
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم
زین موج اشک تفته و طوفان آه سرد
ای دیده هوش دار که دریاست در دلم
باری امید خویش به دلداری ام فرست
دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم
گم شد ز چشم کیوان نشان تو و هنوز
صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم

love
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمي آيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روی ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دام های روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و هم آغوشی
مي خواهمش در اين شب تنهايی
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد ، بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ی در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
می خواهمش دريغا ، می خواهم
می خواهمش به تيره ، به تنهايی
می خوانمش به گريه ، به بی تابی
می خوانمش به صبر ، شكيبايی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پايان
او ، آن پرنده ، شايد می گريد
بر بام يك ستاره سرگردان
فروغ فرخزاد (اسیر ، شب و هوس)
تا حالا شده عاشق بشین؟؟؟
میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟
میدونین عشق چه مزه ای داره؟؟؟
میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟
میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟
میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟
ميدونین قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟
میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟
میدونین ...؟؟؟ وقتی
یه روز دیدی خودت اینجایی و دلت یه جای دیگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدی
طوری میشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق می تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن .همه چی با یک نگاه شروع میشه
این نگاه مثل نگاهای دیگه نيست ، یه چیزی داره که اونای دیگه ندارن ...
محو زیبایی نگاهش میشی ، تا ابد تصویر نگاهش رو توی قلبت حبس می كنی ، نه اصلا می زاریش توی یه صندوق ، درش رو هم قفل می كنی تا كسی بهش دست نزنه.
می بینی كار دل رو؟
شب می آی كه بخوابی مگه فكرش می زاره؟! خلاصه بعد یه جنگ و
جدال طولانی با خودت چشات رو رو هم می زاری ولی همش از خواب میپری ...
از چیزی میترسی ؟؟؟؟؟.....
صبح كه از خواب بیدار میشی نه می تونی چیزی بخوری نه می تونی كاری انجام بدی ، فقط و فقط اونه كه توی فكر و ذهنت قدم می زنه
به خودت می گی ای بابا ازكار و زندگی افتادم ! آخه من چمه ؟
راه می افتی تو كوچه و خیابون هر جا كه میری هرچی كه می بینی فقط اونه ، گویا كه همه چی از بین رفته و فقط اون مونده
طوری بهش عادت می كنی كه اگه فقط یه روز نبینیش دنیا به آخر میرسه
وقتی با اونی مثل اینكه تو آسمونا سیر می كنی وقتی حرف ميزنه گویا همه دنیا رو بهت میدن
گرچه عشق نه حرفی می زنه و نه نگاهی می كنه !
آخه خاصیت عشق همینه آدم رو عاشق می كنه و بعد ولش می كنه به امون خدا
وقتی باهاته تو دلت می گی تورو خدا فقط یه بار نیگام كن آخه دلم واسه اون چشای قشنگت یه ذره شده .
.بدجوری بهش عادت كردی ! مگه نه ؟
اون دلش يه خاي ديگه هستش ولي نمي خواد بهت بگه
دنیا رو سرت خراب میشه
همه چی رو ازت می گیرن همه خوشبختیهای دنیا رو
دیگه قلبت نمی تپه دیگه خون تو رگات جاری نمیشه
یه هویی صدای شكستن چیزی می آد
دلت می شكنه و تكه های شكستش روی زمین میریزه
دلت میخواد گریه کنی ولی یادت می افته بهش قول داده بودی که هیچوقت گریه نمیکنی
دلت میخواد داد بزني ولي نمي توني اوني چيزي كه تو دلته بهش بگي
خدايا چيكار كنم ؟
دیگه دلت نمیخواد چشمات رو باز كنی
آخه اگه بازشون كنی باید دنیای بدون اون رو ببینی
تو دنیای بدون اون رو می خوای چی كار ؟
و برای همیشه یه دل شكسته باقی می مونه برات .
دل شكسته ای كه تنها چاره دردش تویی...

نگاره فروهر در فرهنگ باستانی ايران
توضيح و تفسير بخش بندي هاي نگاره فروهر
همانگونه که گفته شدنگاره فروهر به ۷بخش تقسیم می شود:(بازبینی در آرشیو موضوعی عنوان نگاره فروهر)
بخش بندي نگاره فروهر : ۱- دم پرنده ۲- دوآويزطرفين دم ۳- دو بال گشوده
۴- پرهوني (دايره اي) كه ميان دوبال است.
۵- مردي كه از دايره بالا رفته ۶- حلقه دردست چپ
۷- دست راست
البته بايد دانست كه فره وهر - فروهر مانند روان ناديدني است و نمي توان براي آن پيكرو صورتي ساخت اما براي بيان صريح اين نيروي دروني آن را بدين گونه نمودار كردند .حال سخني كوتاه وفهرست وار درمورد اين كلمه مي اوريم .
كلمه (فروهر )دراوستا (فروشي)مي باشد وازدو تكه پيوند يافته است : فر+وشي
نخست فر: فرا، پيش جلو، به ، به سوي دوم وشي : خواهش وآرزو از ريشه
با آنچه كه گفته شد واژه فروهر با تركيب(فر)و(وشي) به معني فرا خواست و فرا آرزو يا خواستن وفرا آرزو كردن تعبير مي شود و نمودارفرا رفتن ، پيش رفتن ، جلو رفتن وبه سوي رهسپار شدن وآرزوي پيشرفت كردن مي باشد.

برای مطالعه بیشتر در این مورد به ادامه ی این مطلب بروید دوستان
کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. دست به دعا شدند. برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود هر کدام.....
ادامه این داستان را در ادامه همین مطلب میتونی بخونی
حامد بهداد بازیگر توانمند سینما . تئاتر و تلوزیون
پسری از دیار خراسان
متولد شهر مقدس مشهد
که در آبان ماه 1352 پا بر این کره ی خاکی نهاد
بازیگری خاص است،متفاوت با دیگران
وخودش نیز این متفاوت بودن را قبول دارد
از تملق بیزار است
عاشق مارلون براندوست
او معتقد است
«مارلون براندو»
تجلی تمام بازیها و بازیگریست
اما حامدبهداد خود را اینگونه معرفی می کند:
يک بی قراری مهيج
ويک سرگردانی روبه ترس
اگر که به قرار ننشيند واگربه آرامش نرسد
او در بازی تئاتر الگوی من و همه ی هم گامان با من است
و اجرای او همواره یکی از برترین اساتید برای
من است
برای دیدن عکس های بیشتر به ادامه ی این مطلب سری بزنید

وای جنگل را بیابان میکنند ،دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست، فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخهٔ گل در جهان هرگز نرست ،فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوتو کور ،در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است

شنیدین میگن طرف یه سر داره هزار تا سودا؟
حالا اینم بشنوین بعضیا هم یه دل دارن هزار تا دلدار
میدونی چرا؟ واسه اینه که معشوقشون اونقدا بزرگ نیست که بتونه تمام دلشونو پر کنه. کار دلم که همیشه بر عکسه هر چی خالی تر بمونه آدم بیشتر احساس دلتنگی میکنه. این بنده خدا هم برای پر کردن دلش به هر نگاه و لبخندی میرسه میچپونه تو دلش بعد چند وقتم مجبوره که با هر زحمتی که شده یکی یکی از دلش درشون بیاره و به امید دیدن یه ذره وفا یه ذره محبت به دنبال نگاه های تازه باشه.
یه سریم که دلشونو پر میکن از عشق ماشینشون٬ خونشون٬ شلوار مارک فلانشون ...
... بیچاره نمیدونه این همه رفت و اومدا به دلش چقد میتونه رو دلش اثر بد بزاره اینقد این مستأجرای دلش هر کی رسیده یه خط روی در و دیوار خونه کشیده که دیگه اینجا رو نمیشه گفت خانه دوست شده خرابه
واقعا رومون میشه یه روز دوستمونو دعوت کنیم بیاد خرابه دلمون؟
آخه لامذهب اون خرابه ای که درست کردی ناسلامتی قرار بوده خونه دوست باشه نه گاراژ ماشینت یا کمد کت و شلوارای ایتالیایی و چیو چی
هی ... کاش بتونیم یه دوستی پیدا کنیم خیلی بزرگ خیلی خیلی بزرگ به اندازه وسعت دلامون تا بیاد بشینه تو خونش تا دیگه هیچوقت دلتنگی نکنیم هیچوقت دلتنگ پول و پست و مقام نشیم تا دیگه هیچوقت ذلیل یه نگاه و یه لبخند نباشیم
خدا جون شرمنده ام که خونه دلمو تبدیل به خرابه کردم. زحمت اینم میفته گردن خودت مثه همیشه. خدا جون کمکم کن دلمو درستش کنم تا بتونه پذیرای یه عشق حقیقی باشه نه یه مستأجر دیگه. خود صاب خونه رو برسون. عشقی که بیاد و بمونه تا لحظه مرگ حتی بعد از اون
الهی هب لی کمال انقطاع الیک
انشاءالله
التماس دعا
نخند نازنینم ... نخند ... این روزها شک دارم به تمام شادی های زيرپوستی آدم ها ... به باورهای بی بنیاد ... شک دارم ... اصلاً شک دارم به این برادری ناهمخون ... به این دهکده جهانی از اساس قحطی زده ... به این همسایه های از گرگ درنده تر ..
.
برای خواندن این متن به ادامه ی مطلب بروید
عشق است و نفرت و سوختن
بارون میباره
دست در دست هم
لبخند به روی لبامون
زیره بارون
بارونی از جنس اشک
اشکی برای جدایی
دیگه طاقت ندارم از جدایی
کاش می دونستی که از ترس رفتنت
قلبم داره چی می کشه
کاش میدونستی بی تو
دیگه دنیا رو نمی خوام
بی تو هیچه فردام
می ترسم از رفتنت
میترسم از نداشتنت
میترسم بری و تنها بزاری
تو میگی که دیگه بسه
اما من که میدونم محاله
بی تو بودن
وقتی که بری از برم
دیگه نخواهی دیدم تا ابد


تنها یک لحظه بود که روی پل دوستی قرار گرفتیم
درس خواندیم شیطنت کردیم.عاشق شدیم و ...
و سپس هریک با کوله باری از آرزو و خاطره ...
در ابری محو شدیم ...
و دیگر حتی به ما اجازه نخواهند داد
که طول پل را طی کنیم ...
و از یکدیگر یاد کنیم و بس ...
مدیر وبلاگ :حمیدرضا مبارکی
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد
اگه براي رفتنت ثانيه ها رو ميشمری اگه هنوزم بابت گذشته ها تو دلخوری
اگه ميخوای نگاهتو از زندگيم دور بكنی بازم برای هوسات ميخوای بهونه جور كنی
خوبی كن ونگو زعشق،از اون چشای پر اميد اين كارا مال بچه هاست، قصه ما به سر رسيد
دوست داشتنات شعاره و مهربونيت لحظه ايه هركاری ميخوای ميكنی،دليلت هم جوونيه
حالا چشای خوشگلت آينهٔ غریبه هاست میخواستم اون نگاهتو،اما نفهمیدم کجاست
اون روزا یادم نمیره،براى من رقیب نبود چه زود فروختى قلبمو به چهرهٔ یه بى وجود
حرمت اون نون و نمک،حرمت اون رفاقتا شکسته شد به راحتى با حرفاى یه بى حیا
از اون کلام آخرت که قلبمو میسوزونه از ته دل ناراضى ام،خدا خودش خوب میدونه
با اون کلام آخرى آتیش به جون من زدی اون نونى رو که میخوری ، بدون تو خون من زدی

پروردگارا
آنچنان تو را می ستایم که زمین و زمان به وجد آیند و آنگاه تو قلب مرا شاد و سبک و مسرور گردانی و من همچنان به فکر ستایش دیگر در زمانی نزدیکتر که باز تو را همچنان می ستایم ،برای معنا بخشیدن هستیم و اینکه بدانم که هستم ،در کجا ایستاده ام و چرا ...؟
تو همچنان هستی و من بی گمان با تو به زندگی خود معنا می دهم ... تا دگر برای ستودنت زمانی نباشد و من یکسرو یکسره در ستایش تو محو و بقا پیدا کنم ، در نا کجا آبادی دیگر... .
خورشید
من اندر كوچه « صغری » را نظر كردم ! ![]()
![]()
![]()
![]()
مطلبی شاد برای دوستان ![]()
![]()
![]()
![]()
برای مشاهده آن به ادامه مطلب بروید![]()
خاتمی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
ریش سفید، موی تمیز، ناخن کوتاه
ماه و ماه و ماه
نه محمود خالی باف، نه شهردار قالی باف
نه کروبی با صد گاف، نه لاریجانی علاف
هیچ کس باهاش رقیب نبود
محمد! می خوای کاندید بشی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام
می خوای باز هم بازی کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
می خوای ما رو راضی کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
داداشش می گفت: آخه واسه چی؟
خاتمی می گفت: واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم
نه هاله نور دارم، نه چشمای کور دارم
اگه که بیام به بازی
چماق به این درازی
می خوای باز اصلاحات کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
کشور رو با ثبات کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
تند نری احتیاط کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
اکبر می گفت: آخه واسه چی؟
خاتمی می گفت: واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم
نه هاله نور دارم، نه چشمای کور دارم
نه سفره های نفتی، نه حرف پنجاه هفتی
اگه که بیام به بازی
چماق به این درازی
کره الاغ کدخدا
یورتمه می رفت تو کوچه ها
ملت می گفت: الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم می رم کار دارم
دیر شده ادرار دارم
یه سر می رم به تگزاس
بعدا می رم کاراکاس
اون وخ می رم شهر قم
وعده می دم به مردم
الاغ خوب و نازنین
سر به هوا، سم به زمین
می خوای باز هم بازی کنی؟
بله می خوام، بله می خوام
می آی باز هم نامزد بشی
بله می آم، بله می آم
واسه چی می آی؟
واسه اینکه من الاغم
شب بشه توی باغم
با نون پنیر خالی
(پشگل) می سازم عالی
تولیدات خوب دارم
(پشگل) مرغوب دارم
در وا شد و از اوین
یه دانشجو خورد زمین
پسره می آی بازی کنی
دل همه رو راضی کنی؟
- نه نمی آم، نه نمی آم
می خوای بریم تا صندوق
دادار دودور و بوق بوق؟
- نه نمی خوام، نه نمی خوام
چرا نمی خوای؟
واسه اینکه بازی قبل
باد کرده جاش مثل طبل
نه عضو حزب بادم
نه اهل اعتمادم
دانشجو رفت به خونه اش
خاتمی موند و بونه اش
محمود نشست رو پاهاش
دودستی چسبید به جاش
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود
« دکتر علی شریعتی»
زرتشت
هرگز به خود نیامدم؛ مگر در برابر ان كسی كه از من پرسید: كیستی...؟
رنگ زرد و خون مینویسم
مشق را با رنگ لیلی
رنگ مجنون مینویسم
زندگی را با نگاه زرد پاییز
سرد و تنها زیر بارون مینویسم
مرگ را هنگام شب وقت سیاهی
مثل سرمای زمستون مینویسم
یاد لیلی میکنم وقت جدایی
مثل آبی اشک مجنون مینویسم
اگه ممکنه این ۱۰ روز را برای من بنویسین تا من هم اون ها را برای جالبتر شدن روی این وبلاگ با نام خودتون قرار بدم
مرسی دوستان
شرمنده ی اخلاق همه شما دوستان ....................
این چند وقته که نبودم درگیر دانشگاه بودم....................
کلاسا رو دو در کردم پاشدم اومدم......
شرمنده که نتونستم سر بزنم.....راستش من دیگه نمیتونم واسه اپام خبر بدم ولی تا جایی که میتونم به اونایی که خیلی دوستای خوبی هستن سر میزنم...............
اگه خواستین و دوست داشتین منو تو وبلاگ دوستان اد کنین تا بفهمین کی اپ میکنم......
بازم میگم اگه دوست داشتین............
















