
چون به سیمای دوست مینگرم غم خویش فراموش میکنم
و چون به سیمای خود می نگرم غم عالم در دلم جای میگیرد
چه کرده ام ای خدا که چنین پردهء تاریکی بر دلم آویخته ای
و سرایم را به تصورات باطل رنگ و لعاب داده ای
و غفلت را با فضای وجودم عجین کرده ای
و هر گاه که دلت بخواهد مصیبت و درد را به جانم می اندازی تا بیاد پنجره بیافتم
و لحظه ای پرده را کنار بزنم تا نوری را از آنسو جستجو کنم .
خدایا این چه کاریست که با من میکنی ؟
ارواح مقدس همه در آرزوی من
من در پس این پرده نگوئی به چه کارم
امشب شب آنست کزین هستی موهوم
چون قطره ای که بدریا رسد دست بدارم

